السيد حامد النقوي
123
عبقات الأنوار في إمامة الأئمة الأطهار ( فارسي )
راحلته فاوحى إليه و راحلته باركة فقامت تجرّ زمامها فلقيتها فاخذت بزمامها و جلّت الى قرب رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و سلم فانختها ثم جلست عندها حتى قام النبى صلّى اللَّه عليه و سلم فاتيته بها فقال من هذا قلت حذيفه فقال النبى صلّى اللَّه عليه و سلم انى مسرّ إليك سرّا فلا تذكرنه انّى نهيت ان اصلّى على فلان و فلان و عدّ جماعة من المنافقين فلما توفى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و سلم كان عمر بن الخطاب رضى اللَّه عنه فى خلافته إذا مات الرجل ممّن يظن به انه من اولئك اخذ بيد حذيفة رضى اللَّه عنه فناداه الى الصّلاة عليه فان مشى معه حذيفة صلّى عليه عمر رضى اللَّه عنه و ان انتزع يده من يده ترك الصلاة عليه و پر ظاهرست كه هر گاه حال خليفه ثانى در جهل از منافقين به اين حد رسيده باشد چگونه او را باب جناب رسالتمآب صلّى اللَّه عليه و آله و سلم در شدت بر منافقين مىتوان قرارداد مگر شان باب النبى صلعم فى الشدة على المنافقين همينست كه از اسماى منافقين جاهل و ذاهل بوده باشد و نزد جناب رسالتمآب صلّى اللَّه عليه و آله و سلم منزلتش بحدّى نازل بوده باشد كه آن جناب علم منافقين را كه خيلى مناسبت به او داشت به او وديعت ننمايد بلكه ديگرى را درين باب صاحب السر خود گردانيده معاذ اللَّه باب خود را محتاج به او فرمايد و باب آن جناب در خصوص شدّت بر منافقين در علم منافقين بحدّى احتياج بان پيدا كند كه از اقوال آن غيرهم فائده بر ندارد بلكه متتبّع و متبع افعال او گردد و حرمان اين باب از علم مناسب خود بجاى برسد كه خود در باب خود مرتاب شود و از آن غير سؤال كند كه آيا در من از آثار منافقين چيزى مشاهده مىنماى يا خير بلكه اين ارتياب از حدّ خود تجاوز نموده بمقامى رسد كه اين باب النبى صلعم فى الشدة على المنافقين خود بمخاطبه آن غير صاحب علم المنافقين به قسم شرعى اقرار و اعتراف نمايد كه من از منافقين هستم حاشا و كلّا هرگز چنين خيال محال در دل نبايد اورد و هيچگاهى براى جناب رسالتمآب صلى اللَّه عليه و آله و سلم تجويز چنين باب نبايد كرد زيرا كه موجب لحوق صد گونه عيب و عار به خود آن جنابست بالجمله اين حالات و مخاطبات حضرت عمر كه با حذيفه رفته چون دليل واضح اختصاص حذيفه بعلم منافقين و حرمان كلى حضرت خليفه ازين علم جزئى بلكه بودن خودشان از منافقينست لهذا بوجوه عديده مبطل مزعوم مشوم عاصمى مىباشد و بملاحظه آن زعم باطل و وهم خاطل او در اول وهله از هم مىپاشد ابطال باب مدينه علم بودن عثمان ششم آنكه عاصمى درين كلام جالب الملام عثمان بن عفان را باب ثالث از ابواب مدينه علم قرار داده بادعاى اين كه او در صدق حيا با بست باب وقاحت بر روى خود گشاده و براى اثبات اين مدّعا جمله و اصدق امتى حياء عثمان بن عفان كه جزوى از خبر موضوع